دلتنگی های بی امان

هر كس در هنگام شكست ها نشكند پيروز است

شروع مجدد...

سلام دوباره اومدم...

اين روزا سرم خيلي شلوغه و نبودن كامپيوتر ئدم دستم مانع از آپ كردن زود به زودم مي شه ولي تمام سعيم رو مي كنم از اين به بعد تا مي تونم زود به زود آپ بشم

منتظرم باشيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ریحانه   | 

کدداره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ریحانه   | 

خانه امید...

هین روزا خیلی خسته و دل شکته شدم... نمی دونم می تونم یا نه ولی بازم با کمال پررویی دارم به راهم ادامه می دم مسیر بس سخت و دشواره و من خسته و نیمه جان ولی می رم با امیدی دو چندان از فضل خدا که نا امیدی مرضی مسری هستش که ریشه وجودیم رو می سوزونه... دارم می رم دل تنگ و خسته قدم می زنم تو کوچه پس کوچه های قلبش می چرخم شاید خانه ای بهر امید توش پیدا کنم نمی دونم ممکنه پیدا شه شاید...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ریحانه   | 

خييييييييييييييييلي سخته...

سلام به همگي... مي دونم خيلي دلتون واسم تنگ شده بود ولي خب چيكار كنم گفتم يه مدت نباشم شايد قدرمو بدونين كه ندونستين...

اومد خيلي خسته و دلگرفته هفته اي كه گذضشت براي من و خانواده ام خيلي سخت و خسته كننده بود... و تلخ و تلخ... دوستان خيلي نزديكم مي دونن چه اتفاقي افتاده ولي چون نمي خوام همه مكدر بشن نمي گم تا بمونن تو خماريش...

التماس دعا...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ریحانه   | 

دلتنگی های بی امان...

نمی داونم که چی بگم ... یه دردی به قلبم رخنه کرده یه درد غریب که می دونم از چی نشات گرفته و به کجا ختم میشه ولی نمی دونم که چه طور باید درمانش کنم ای خدای من دارم از غصه دق می کنم قدمهایم سست شده و دیگه نای راه رفتن ندارم خسته از روزگار و نادم پشیمان از کرده عجولانه فقط دلم می خواد چند صباحی رو برم تو کما برای استراحت نمی دونم چرا ولی حس می کنم افرادی که به کما میرن می تونن یه دل سیر استراحت کنن ...بدور از همه بدی ها و خوبی های دنیای واقعی و بدور از کابوسی که وقتی توی خواب می ببیننش تمام طی روز و شاید روزها ذهنشونوآشفته کنه و یا رویایی شیرین که اونها رو تا مدتها الکی دلخوش کنه وقتی رویا و کابوسی وجودنداشته باشه و آدم می تونه یه استراحت کامل بکنه .... بخدا فکر نکنید ناامیدم که این حرفا رو می زنما نه به خدا تنها چیزی که سر پا نگهم داشته فقط همین امیدی هستش که به خدا دارم و بس فقط خیلی خسته هستم خیلی زیاد اینقد که چند روز برای استراحت می خوام چند روزی مه توی اون چند روز یه شست شوی مغزی احتیاج دارم یه آرامشی که با هیچ چیز هنوز نتونستم پیداش کنم... باور نم کنید اگه بهتون بگم به هر راهی میزنم که پیداش کنم ولی هیچ وقت پیداش نکردم دارم خسته و درمونده می شم نمی دونم دیگه راهی برام نمونده که امتحانش نکرده باشم ذهنم خسته هستش ... خستگی مداوم و فکرای بی سرو ته توی ذهنم باعث شده یه سردرد مدام داشته باشم که هیچ چیز نمی تونه از بینش ببره حتی خواب وقتی بعضی مواقع حتی خواب بدترشم می کنه دیگه نمی دونم چه کار کنم... خسته شدم از بس به فردام فکر کردم و توی حال جنگیدم با این زندگی و باز هم فردای امروزم می شه امروز فردام ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ریحانه   | 

شروع مجدد

سلام و بازم سلام ...

بازم منم همونم مزاحم همیشگی ولی چه کنم که چاره ای جز این ندارم ...اومدم بعد از مدتها ولی نمی دونم چی باید بنویسم و بگم .... از خودم گله کنم یا از روزگار...

اومدم با دلتنگیای زیادد ولی نمی تونم لب از لب و باز کن و چیزی بنویسم آخه رشته های افکار توی سرم خیلی پراکنده هستش نمی دونم که اصلا سررشته این غم چیه و توجیهی برای وجودش توی سرم ندارم ....

ای خدا فقط می تونم بگم دلم برای این صفحه که دفتر خاطرات مجازی منه خیلی تنگ شده بود و برای خیلی از دوستام که اینجا شده میعاد گاه من با اونا ....

دلم تنگ و گرفتس و غم انگیز...

ولی بازم مثل همیشه می نویسم با انرژی زیاد تا پیروز شم

التماس دعا....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ریحانه   | 

امام زادگان عشق

سلام... تاخیرم رو بپذیرید شاید باورتون نشه که این روزها فرصت نفس کشیدن هم به زور پیدا می کنم دیروز اینقدر کار داشتم که حتی داروم رو هم یادم رفت بخورم علی رغم سفارشای خیلی زیاد پزشکم ولی خب بازم معذرت می خواستم روزهای محرم رو براتون بگم که حالا می گم...

پارسال محرم رو خیلی خوب یادمه اون حسا و احساساتش رو ولی خب گذشت و مثل همیشه توی وداع خدا خاکی سرد می باشه که دیگه اثری از عشقش توی دلم نمی مونه...

بریم سراغ دهه اول محرم امسال تا روز قبل از تاسئعا به خاطر اینکه من سر کار می رفتم جایی نرفتیم راستی خواهرم هم از اصفهان اوده بود خونه بعد از نه ماه ... دلم براش خیلی تنگ شده بود بنا به در خواست من بعد از ظهر قبل از تاسوعا رفتیم آبادان خرمشهر نمی دونم شماها رفتین به آبادان تا حالا یا نه ولی من هر وقت واردش می شم یه حس عجیبی دارم حسی مثل آرامش کودکی که ساعتها دور از آغوش مادر مونده مامان همه می گه همین حس رو داره خالم می گه چون شهر پدریت هستش این حس و داری ولی مامان چی ؟؟؟ شهر پدری اون که نیست... خلاصه بعد گشت توی آبادان و خوردن شام که چیزی نیست جز ساندویچ فلافل آبادان که هیچ وقت از دستش نمی دم رفتیم مسجد جامع خرمشهر توی یکی از کوچه های منتهی به مسجد جامع یه تعزیه داشتن اجرا می کردن ولی برخلاف همه تعزیه هایی که تا حالا دیده بودم رزم و رجز نبود بیشتر مثل یه تاتر بود... خیلی نه فوق العاده زیبا بود خود به خود اشک توی چشمای همه حلقه زده بود نمی دونید که چقدر قشنگ می شد درد این فاجعه رو باهاش حس کرد. بعد از اتمام رفتیم سمت مسجد دسته های مخصوص عذاداری اومده بودن بیرون توی جنوب اینطور رسم هستش که قبل از همه توی تکایا و مساجد به صورت حلقه های سینه زنی مداح می خوونه و بقیه سینه می زنن و بعد دسته های عذارای به صورت مارش جنگ با ابزاری سنتی به اسم سنج و دمام میان بیرون سنج کوچک هستش و به دسته ای تقریبا بیست سانتی متصل البته به صورت متحرک که با هر بار ضربه علاوه بر تشعشع صدا به دور یه مرکز هم می چرخه که باعث می شه صدایی که ازش بیرون میاد خاص باشه و مثل صدای سنج ها معمولی نباشه و دمام هم یه جور طبل هستش که به صورت استوانه هست که دو سرش رو با پوست می پوشونن و با به چونه خاص به صورت نوایی مشخص زده میشه یه علمدار علم را می چرخاندن و دوهل جنگی که هر چند دقیقه یکبار زده می شه ... این سنج و دمام بیشتر جوانها می زنن و و فقط یه هادی بین حلقه حرکت می کند که هماهنگ کننده بچه ها باشه که مسن هستش و بقیه به دنبال دسته راه افتاده و سینه می زنن....

شب عاشورا رفتیم هیات رزمندگان شهری که توش زندگی می کردیم می شد از قسمت خانمها آقایون رو به راحتی دید وقتی که شروع کردن به تشکیل حلقه های واحد برای سینه زندن و داشتن سینه می زدن بابا رو دیدم که داشت سینه می زد توی حلقه سیستم سینه زنی واحد خیلی سنگین و محکمه الهی بمیرم بابا می خواست محکم سینه بزنه ولی نمی تونست به خاطر ریه هاش و دستش رو با شتاب به سمت چپ می کوبید برای سینه زدن معلوم بود درد می کشه و سینه می زنه وقتی این صحنه رو واسه مامان تعریف کردم با اشک و بغض گفت خدا به حق جانباز دشت کربلا خودش شفاش بده...

روز عاشورا رفتیم بازم آبادان اینبار رفتیم شلمچه نمی دونم بگم ای کاش نمی رفتیم یا خوب شد که رفتیم... مامان که بعد بهم گفت زمانی که وارد شدیم حس غریبی داشتم که روی قلبم سنگینی می کرد ....

بابا توی زمان ما نبود برگشته بود به 30 سال پیش بغض می کرد اشکهای حلقه زده توی چشمش رو می دیدم راه میرفت سرفه می کرد قدم می زد انگار تمام خاطراتش دوباره برگشته بودن و ناراحت از اینکه چرا از قافله عشق باید جا بمونه بعد از 20 دقیقه شروع کرد به تعریف کردن انگار هرچی که می دید رو می گفت برام انگار خاطرات زنده شده دوباره دارن اتفاق می کنن و بابا داره مثل یه فیلم واسم تعریف می کنه اینکه می گفت وقی می خواسته یه فاصله یک کیلومتری رو راه بیاد تا به بچه ها برسه یک روز و نیم طول کیشیده بوده تا برسه و تازه سوت تیرها رو که شلیک می شده می شنیده که از بغل گوشش رد می شن یا اینکه بچه هایی که توی عملیاتی که شلمچه رو گرفتن شب سنگر زدن بدون سقف گفتن سقف نمی خواد فردا باز مس خوایم حرکت کنیم شب می خوابن و خمپاره توی شکمشون فرود میاد صبح با جسدشون روبه رو می شن اینگار بازم اون صحنه رو دیده بود خلاصه حال خاصی داشت شلمچه و بابا یه چیز جالب ولی واقعی گفت اینکه اینا که می شنوی به حرف آسونه ولی اون موقع خیلی سخت بود و الان جونای الان باور نمی کنن که واقعا بوده واسه ما این اتفاقا ماهم جوون بودیم ولی این لحظات سخت رو داشتیم مخالفم داشتیم ولی بودین دفاع کردیم گفت شلمچه یه بیابون بود که قسمتی از مرز رو تشکیل میداد و لی به حسب یه بیابون که استفاده هم نمی شه حتی نزاشتیم یه وجبش دست دشمن یبفته می دونی چقدر جوون توی اینجا خون دادن که از دستش ندیم می دونی توی میدون مین چند نفر از خود گذشتگی کردن روی وقتی توی معبرا گم می شدیم یا زمان برای تخریب نبود چه جوری خودشون رو فدا می کردن روی مین ها می رفتن تا معبر باز شه واسه بچه ها یعنی چه کسی می تونه از نسل شما اینکار رو بکنه ... راست می گه مگه چند ساله بودن 20 سال که بیشتر نداشتن فرمانده هاشون 30 تا 35 سال داشتن .... عصر رفتیم گلستان شهدای آبادان تقریبا تمام شهدا رو می شناخت بابا دنبال یکی از دوستاش می گشت شهید رضا طاهری روی سنگ مزارش 21 ساله نوشته بود انگا دلشون واسه هم خیلی تنگ شده بود چون پیداش نمی کردیم یهو پیداش شد همین که عمه صدا زد پیداش کردم مامان گفت م ی خواستم بهت بگم بهش بگو خودشو نشون بده که بابا گفت بهش گفتم رضا ناقلا خودتو نشون بده چرا قایم شدی که نشون داد ...

شاید خیلی هاتون قبول نداشته باشین حرفام رو ولی من قبول می کنم چون دارم با یه شاهد عینی و زنده یه تابلوی تما عیار از روزای جوونای پاکی که هیچ گناه هیچ گناهی نداشتن و بزرگترین گناه بعضیاشون این بوده که به زور خانواده ها شون رو راضی کردن برای اینکه بیان جبهه ... پاکترین جوونایی که رشادتشون رو باید توی همه عرصه ها به خاطر داشت و با افتخار ازشون صحبت کرد.


یه جمله خیلی قشنگ توی شلمجه خوندم که واقعا همه چیزو در بر میگرفت

شهدا امامزادگان عشقند

التماس دعا...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ریحانه   | 

خدای مهربون و بزرگ من...

خدای بزررگ و مهربان من ای زیباترین خالق ای مهربانترین مهربانان امشب امدم به برت در کنارت سر بر دامان مهربانت می گذارم زار می زنم گریه می کنم به حال خرابم از تو طلب مغفرت میکنم... جانا ای مهربان میدانم بدترین بنده هایت منم هستم می دانم که همیشه از کردارم ناامید می شوی و شایید به خاطر آفرینش گاه دچار تردید می شوی .. می دانم مهربانترینی برایم میدان که فقط تو هستی ازتو تشکر میکنم که هنوز هم مرا در بر داری و کنارم همراه با قدمهایم گام برمی داری چندی تورا از یاد نبرده بودم به دلایلی که خود بهتر از هر جنبده ای می دانی نمی دانم چرا از به زبان آورد و نوشتن نامت دستانم سست می شد وااااای خالق مهربان و بی همتای من نمی دانم عذر این تقصیر را با چه رویی و به چه وسیله ای توجیه کنم فقط می دانم خطایم بس بزرگ است ... بارها و بارها این داستان را شنیده بدم که اهالی کشتی در هنگام طوفان به یاد تو هستند و زمانی که تو به سلامت به ساحلشان رساندی فراموشت می کنند و من هم شدم اهل آن کشتی وای خدایا می دانم که شدم بازیچه ابلیس . همچون شمعی در برابر باد و طوفان خود را باختم بنا بود در خلوت خودمان من همچون اتشی باشم که نسیم فقط نوازشم کند و طوفان شعله ور ولی شدم شعله شمعی نیمه سوخته و تو چه زود بر من شتافتی و چه زود من را از این خواب بیدار کردی خواب بسیار شیرین بود ولی حلاوت این شیرینی مانند زهر بود می دانم زهر از شیرینی بسیار تلخ است و این خواب نیز همانگونه بود ... من چیزی از تو خواستم غافل از اینکه تو به من دادی و من تورا که خود سکان دار تقدیر منی را داشتم بی رنگ می کردم از زیبایی این وصال ... می دان م بسیار خطا کارم می دانم یوسفت را با آنها همه لطف و مرحمت 7 سال در زندان داشتی به خاطر آن غفلط کوچک و من را چقدر می خواهی محروم کنی البته می دان م گناه من بزرگتر از یوسفت است و به طبع برای بخشش سالیان سال هم کم دارم ولی ای مهربانم تو می دانی من نبیت نیستم نمی گویم چون نبی نیستم جایز به ارتکاب به این جرم بزرگ هستم ولی خب تاب این مجازات برایم سخت است ...خدای مهربان و عزیز من ای که رحمتت بیکران است من را عفو کن ... در این ساعت از شب که به صبح پیوند می خوریم و روزی است برای من بس عزیز به یمن حصور صاحبش تورا به آبروی صاحب امرم قسمت می دهم می دانم که باعث ناراححتی این عزیز گرانمایه هم شدم ولی خب چه کنم که عقل اندک من سخت در اشتباه بود و تو برایش راهنما شدی در این هنگام که قطرات باران پاییزی بر تن زمان شلاق می زنند و دیوار های گلی را خیس می کنند در این زمان که تمام درهای رحمت آسمانت را به روی بندگانت گشودی من را عفو کن بیش از این تاب دوری ندارم عفو کن و راهنمایی که اینبار حرف دل را همراه با ندای درونی ام که راهنمایم تو هستی بشنوم و رنگ تورا در این هدف تعالی ببینم تا هیچگاه بدون تو در این راه قدم برندارم بارخدایا بخششم را از تو طلب دارم

به امید اینکه خوانده بشم توسط پرودگارم

بنده خطاکار خدای مهربون ریحانه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ریحانه   | 

نجوای ستارگان...

نمی دونم چی بگم ... راستش این صفحه رو درست کردم تا بتونم درد دل کنم بنویسم خاطراتم رو یه جایی ثبتش کنم ولی خب الان نمی دونم چی بگم دلم نمی خواد از دلتنگیام بنویسم طبق یه عادت دیرینه الان سر به آسمون بلند کردم نگاه به ستاره های عجول دم غروب کردم و با خدام درد دل کردم.... این خودخواهی نیستا ولی تو ستاره های دم غروب خودم رو می بینم ... تا حالا توجه کردین چه عجولانه سر بر میارن و سو سو می زنن قبل از تاریکی کامل آسمون ؟؟؟ بعد از اینکه همه ستاره ها نمایان شدن تونستین پیداشون کنید ؟؟؟ غافل از اینکه اون ستاره ها نیروش از همه ستاره ها بیشتر بوده که تونسته با وجود اینکه هوا هنوز روشنه پدیدار بشه به اینش فکر کرده بودین؟؟؟؟ عجول بودنشون درست مصداق بارزیه از من می دونم خیلی عجول و یک دنده هستم و این خصلتم باعث می شه که خيلي ها از دستم برجن ولی خب ریحانه هستش و این خصلتاش... اینجا خوشه پروین رو خیلی قشنگ و واضح می شه دیدشون کاش می شد بچینم و هدیش بدم به اونی که ازم دلخوره کاش ولی افسوس که این هم آرزویی محاله مثل همه آرزوهای محال دیگه که هموم خیلیاش رو داریم توی قلب و ذهنمون... حدود یک ساعت دیگه آسمون خونمون ستاره بارونه تمام صور فلکی خیلی قشنگن اينجا....
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ریحانه   | 

بغض قناری...

این روزا دلم گرفته مثل بغض یه قناری که تو قفس نشسته ولی نمی دونه غافل از اینکه اگه از تو قفس بیرون بیاد چه خطراتی تو کمینشن کرم و لطف خدا رو درک نمی کنه و آرزو می کنه بیاد بیرون و مثلاْ آزاد و رها مثل یه گنجشک پرواز کنه ... به نظرتون قناریا دوست دارن جای گنجشکا باشن ؟؟؟؟ نخدید بی مزه ها مگه نمی دونید که گنجشک اگه یک روز توی قفس بمونه می میره باید آزاد و رها باشه تا بتونه کوتاه زندگی کنه ولی چه زندگی زیبایی کوتاه و آزاد ... حالا چی قناریه دوست داره جای گنجشک باشه؟؟؟ خب حالا منم دوست دارم مثل گنجشکه باشم زندگیم کوتاه باشه ولی آزاد و رها زندگی کنم به هر جا که دلم می خواد ژرواز کنم زیبایی و نغمه خوش قناری رو به آزادی گنجشک می بخشم نی خوام پرواز کنم تا به ماه برسم پروازی به اوج تا کنار ... کاش یه گنجشک بودم تا .... پر می کشیدم به شوق دیدار

کاش و کاش ولی سرنوشتم با قناری رقم خورده باید مثل یه قناری کنج این قفس تنهایی بشینم بغض کنم و بخونم...

چندروز ژیش دوستی ازم پرسی که چرا شعر نمی گم... باید به این دوست عزیزم بگم یه زمانی خیلی تلاش کردم و توی این عرصه داشتم قدم بر می داشتم که یهو چیزی بهم فهخموند من لایق عبور از این گذر نیستم چون معرفتش رو ندارم من فقط گاهیی می نوشتم که اونم الان فقط در حد نوشتن دلتنگیام توی این صفحه مجازیه برای چی نمی دونم فقط می دونم باید نوشته بشم اینجا... من شاعزی رو می شناسم که هم خیلی دوستش دارم همی براش احترام زیادی قائلم و خودم رو حتی در حد و اندازه این نمی بینم که بخوان به منم گن شاعر پس دوست خوبم ترجیح دادم به حای سراییدن شعر فقط خواننده اشعار دیگرانباشم . بس در سکوتی کاملا مرگبار

التماس دعا...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ریحانه   |